X
تبلیغات
بی دل

























بی دل

بیدل تو بگشا چشم و نگر که چه میجویی.....


پیری گفت : اگر میخوای جوان بمانی دردهای دلت رو فقط


به كسی بگو كه دوستش داری و دوستت داره
 

خندیدم گفتم پس چرا تو جوان نماندی؟
 

پیرلبخندی زدو گفت دوستش داشتم 
 

دوستم نداشت...

نوشته شده در جمعه ششم دی 1392ساعت 11:4 توسط masi| |



فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
-
غمگینی؟
-
نه .
-
مطمئنی ؟
-
نه .
-
چرا گریه می کنی ؟
-
دوستام منو دوست ندارن .
-
چرا ؟
-
جون قشنگ نیستم .
-
قبلا اینو به تو گفتن ؟
-
نه .
-
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
-
راست می گی ؟
-
از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت
!!!


نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 20:1 توسط masi| |

تشکوه در شرق شهرستان رامهرمز در فاصله 6 کیلومتری روستای ماماتین در جاده رامهرمز ــ ابوالفارس واقع شده است. به گفته کارشناسان زمین شناسی دلیل شعله ور شدن آتش کوه گوگرد موجود در زمین و متصاعد شدن گاز طبیعی از عمق زمین به سطح است. گازهای هیدرکربوری از لایه های مختلف زمین عبور می کنند و از هر درز و شکافی در سطح زمین به بیرون شعله ور می شوند به طوری که در شب نور سوختن این گاز بیشتر دیده می شود.

روشنی آتش این کوه در تاریکی شب جلوه زیبایی به منطقه می دهد به گونه ای که تا به حال توانسته گردشگران زیادی را در ساعات شب به سوی خود بکشاند. مسئله قابل توجه برای گردشگران این است که در مجاورت این آتش کوه به دلیل وجود گاز متصاعد شده در هوا نمی توان آتش دیگری روشن کرد.جالب این است که گردشگران برای رسیدن به این منطقه از مردم استان کمک می گیرند چون هیچ تابلویی برای نشان دادن این جاذبه گردشگری و نفتی خوزستان وجود ندارد

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 19:57 توسط masi| |


ادمک آخر دنیاست بخند


آدمک مرگ همین جاست بخند



دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند



 آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند


 آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند


نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 20:6 توسط masi| |



قلبم تنها به عشق تو می تپد و کلامم لحظه به لحظه تو را فریاد


می کند؛ یاری ام کن تا عملم نیز در راه رضای تو باشد که اگر غیر از این



بودم عمرم را به هیچ فروخته ام؛


زندگی بدون تو برایم در معنای واقع کلمه عین نبودن است . . .


عین نیستی است . . .


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 18:54 توسط masi| |



اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم


بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم

؛

مامانمونم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت


چنده و مام ذوق مرگ می شدیم



نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 18:43 توسط masi| |


انسانم !


ساکت ، چون درخت سیب !



گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !


و بارور ، چون خوشه ی بلوط !





به جز خداوند


،

چه کسی شایسته ی پرستش من

خواهدبود

..............

............

.............................












نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 18:31 توسط masi| |


جهان‌ به‌ خاطر توست‌ كه‌ به زندگی‌اش ادامه‌ می‌دهد

و آب‌ نهرها از زمزمه‌ی توست‌ كه‌ جاری است‌

و رويش‌ برگ‌های درختهای جنگل‌

از صدای پای توست‌.


اگر تبسّم‌ چهره‌ات‌ نباشد

همه‌ی مردم‌ غمگين‌ می‌شوند و يكی‌يكی‌ می‌ميرند.

در هر محله‌ يك‌ صورت‌ زيبا كافی‌ست‌

تا بتوانند مثالش‌ بزنند

و مردها عاشق‌ بشوند

و در انبوه‌ تيرگی‌ چشم‌هايش‌

يك‌ نقطه‌ی روشن‌ برای اميد به‌ زندگی داشته‌ باشند.


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 18:17 توسط masi| |


حسین پناهی گفت :


مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است

بد است...

و نه چون

نسبت سودش به ضرر

یک یه صد است

طفل معصوم

به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم
 
یا که چون اغذیه ی مشهورش

تا به آن حد گندم

ای دو صد نور

به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم

که از فکر

تو...

بیرونم کرد مگسی را کشتم (حسین پناهی )

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 21:48 توسط masi| |

وجود او تمام درد بود واز شدت درد عین موم نرم گشته بود

چهره مهربان او برایم مثال فرشته ودرسهای او در وجودم سرشته بود

چه خوش می گفت از ناملایمات روزگار وچه دوست میداشت این تقدیر گردگار

کسی را ندیدم که بد باشداز چشم اوواز کسی نشنیده ام که بگویند از خشم او

او با این حال از دنیا رفت و من ماندم وکوهی از غم

او واژه بزرگ غم را برایم معنا کرد در حالی که از همه جا خسته وتمام درها به رویم بسته بود

در همان ظلمات روزنه ای را دیدم که نوری بر من دمید ولذت غم را چشیدم وچه شیرین بود این غم و تنهایی

ودر این تنهایی تمام درسهایی را که در زندگی به من آموخته بود ومن بازیگوش آنرا به بازی گرفته بودم برایم معنا شد

با رفتن او غم و درد من به حدی رسید که از خود فارغ شدم واولین سروده خود را با نام او سرودم::::

                                          (مادر)

مادر از عشق تو بیزار شدم

اندر گوشه ای بی تو گرفتار شدم

                                             هرشب از رویای تو بی خواب شدم

                                             عاقبت از عشق تو بیمار شدم

یارب این عشق چه عشقی بود که بیزار شدم

این مروارید گرانمایه چه بود که بی او گرفتارشدم

                                       خدایا این چه عشقی است که مقدر ساختی

                                     قربان وفایت که چنین مهری در دل مادر بافتی

                               

                               (  این اشعار توسط بی دل در تاریخ 28 بهمن 1368

                            مصادف با چهلمین روز پرواز ملکوتی این فرشته پاک

                              مادرش سروده وتوسط من حقیرثبت شد .)

                                                 (  روحشان شاد)

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 21:38 توسط masi| |


دخترک 6 ساله که سرطان داشت ...

قبل از ورود به اتاق عمل با چشمای لرزون روبه پرستار گفت:

                 من مامان بابام پول ندارن ... میشه قبل از عمل بمیرم ...




حرفی واسه گفتن ندارم به جز یه خواهش....

دوستان خواهش میکنم ازتون براشون دعا کنید فقط همین

فک نمیکنم زیاد طول بکشه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 20:22 توسط masi| |


+ موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن :



آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا  به تو ”  بخندند



آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا  با تو   بخندند 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 20:3 توسط masi| |


دیگر تابستان را .

.

شهریور را . .

دوست نخواهم داشت ،


تابستان که فصل رفتن تو شد !

بعد از رفتنت حسین(بی دل) . .


سالهاست زنده به گور شده ام ،


سالهاست دیگر آمدن مهر شادم نمیکند ،


سالهاست دستی پر مهر را لمس نکرده ام ،


از ته دل نخندیده ام ،


سالهاست اشک مهمان هرشب بالشم است .

.

و هر روز به جای تو کویر خشک گونه ام را می بوسد.





نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 19:9 توسط masi| |


در این سکوت عزیزم تویی ترانـه ی مــن


برای گریه ی من آخرین بهـــانه ی مـ


شکست قلب پـر از آرزو بـــــدون تــــو


چه زود رفتی وبد شد هوای خانه ی من


همیشه خاطره هایت برای من زیباست


دو چشم گـرم تو واشک عاشقانه ی من


تمـام روز نشستن به یـاد تو سخت است


بدست باد  زمـان خـرد شد جوانه ی من


به فکـر من تو نبودی شبی که می رفتی


ز یـاد من نـــروی بهتــــرین نشانه ی من

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 21:24 توسط masi| |


یه قانونی هست که میگه تا قبل از اینکه پرواز کنی

هرچقدر خواستی بترس

فکر کن ،شک کن ، دودل شو ، پشیمون شو ..

اما وقتی پریدی اگه وسط راه پشیمون شدی ، بازی رو باختی


باید پر باز کرد و بی ترس و دغدغه پرید و اوج گرفت...

چه لذتی داره اگه هم پروازت پرِ پروازت باشه...

 

براى همه خوب باش
اون كه فهميد هميشه كنارته و به يادت

اون كه نفهميد يه روز ميفهمه كه ديره و فقط دلش واسه همه خوبيات تنگ ميشه.


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 21:12 توسط masi| |


روزی که با هم عکس گرفتیم


نمی‌دانستیم


کدام‌ یک از ما، آن را


با چشمهای خیس


تماشا خواهد کرد…


                                           بی دل رفتی ومن ماندم با عکسهایت



نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 22:26 توسط masi| |

منو که میزارن تو قبر 

بزنین رو شونم و بگین:

هی رفیق... 

سخت گذشت....

ولی دیدی گذشت.......

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 22:15 توسط masi| |

خواستم خودمو گول بزنم

همه خاطراتمو انداختم یه گوشه گفتم فراموش

یه چیزی ته دلم خندید گفت : یادمه…

.
.
.
.
.


میگما خداجون اگه یه دلشکسته
 با چشم گریون ازت یه چیزی بخواد بهش میدی؟؟؟
بخدا زیاد نیست ازت صبر میخوام خیلی داغوونم خیلی

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 22:9 توسط masi| |

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است من تمام

هستیم را نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصود های پوچ

افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و

قرارم رفت انتظار می کشم انتظار معجزه ای در زندگی بیمارم و به عشق بهترینم

روزها را سپری خواهم کرد ...



نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 22:5 توسط masi| |



خدا مشتی خاک را بر گرفت.می خواست لیلی را بسازد،


از خود در او دمید.و لیلی پیش از آنکه با خبر شود،عاشق شد.


سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.


زیرا خدا در او دمیده است وهر که خدا در او بدمد،عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران زمین است،نام دیگر انسان.


خدا فرمود: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.


آزمونتان تنها همین است: عشق.وهر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است.پس


نزدیکتر آیید،نزدیکتر.


عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.


و لیلی کمند خدا را گرفت.


خدا گفت: عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من.


با من گفتگو کنید.


و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.


خدا فرمود:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را تبدیل به نور می


کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 21:38 توسط masi| |


چه بسیار انسان ها دیدم
تنشان لباس نبود
و چه بسیار لباس ها دیدم
که انسانی درونش نبود.....!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 18:39 توسط masi| |

چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از پیشم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره

شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و برگونه هایش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهایش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر پیشانیش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما….
.

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 18:24 توسط masi| |

خطا از من است می دانم ...

از من که سالهاست گفته ام ، " ایاک نعبد "

اما به دیگران دل سپرده ام !

از من است که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین "

اما به دیگران تکیه کرده ام !

تو ای خدای مهربانم ، آنی به حال خود رهایم نکن !

به اندازه تمام غفلت هایم " ایاک نعبد و ایاک نستعین "

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 18:15 توسط masi| |


مرا اینگونه باور کن:

             کمی تنها...

                        کمی بی کس...

                                         کمی عاشق...

                                                        کمی خسته...

             که دل بسته

                        ولی دلداده اش رفته!

      

             دگر از یاد او رفتم...

                        خدا هم ترک ما کرده...

                                      خدا دیگر کجا رفته؟


تقدیم به بیدل که مرا عاشق کرد وبه ابدیت پرواز کرد


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 22:0 توسط masi| |


سخني از دکتر شريعتي

همواره روحي مهاجر باش به سوي انجا که بتواني انسان تر باشي و از انچه که هستي و هستند فاصله بگيري اين رسالت دائمي توست.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

انگاه که گرسنگي بيداد مي کند از مائده هاي روحي سخن گفتن خيانت است.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

سکوت اين جاذبه مرموزي را که مرا به اينکه نمي دانم او را چه بنامم چنين جذب کرده است بهتر مي فهمد و بهتر نشان مي دهد.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

چه تنگناي سختي است يک انسان يا بايد بماند يا بايد برود و اين هر دو، اکنون برايم از معني تهي شده است و دريغ که راه سومي هم نيست.  
-------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

گاه بر صبر و سکوت بر سر درد قدرتي هست که در بيتابي فريادي نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

خدا دوستدار اشناست، عاشق مي خواهد نه مشتري بهشت.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

عاشق معلمي هستم که انديشيدن را به من بياموزد نه انديشه ها را.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

دلها هر چه شگفت ترند، عشق نيز در انها شگفت انگيز تر است. 
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

زماني که واپسين ها اغازين گردند، خار است که ارزش خود را باز مي يابد نه گل سرخ.
--------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

انان که تن به هر ذلتي مي دهند تا زنده بمانند، مرده هاي خاموش و پليد تاريخند.
-----------------------------------------------------------------------------------
سخني از دکتر شريعتي

((من)) و ((خدا)) و ((عشق)) اين سه هرگز شکست نخواهد خورد.
----------------------------------------------------------------------------
---

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 21:38 توسط masi| |


ماندن بهانه میخواهد


و نوشتن دلیل!
بهانه ام کو؟ کجاست؟
میخواهم بمانم! بنویسم!

چگونه؟

و برای که؟بیدل من کجایی ؟





نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 21:28 توسط masi| |


باز دلم برایت تنگ شده

باز بهانه جویی می کند

پاییزم کجایی !؟

دلم با مهـرت آرامش میگیرد

با آبان سرود باران میخوانم...


و با آذر عاشقانه دوستت خواهم داشت

ترانه ی زندگانیم باش پاییز...

وبامن بمان تا اندیت

ای فانوسم


نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 23:45 توسط masi| |


شهريور

يعني يك قدم مانده به پاييز...

شهريور...
.
فقط يعني...
انتظارم براي پاييز

رو به پايان است

همين

یعنی از دست دادن هر چه داشتم                        شهریور یعنی اتمام بیدل ومرگ مصی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 23:38 توسط masi| |


ازاستادپرسیدندقلبی که شکسته بازهم میتواندعاشق شود؟


استادگفت:بله میتواند.


پرسیدند:ایاشماتاکنون ازلیوان شکسته اب خورده اید؟


استادپاسخ داد:ایاشمابه خاطرلیوان شکسته ازاب خوردن دست کشیده اید؟! 

گالری تصاویر سوسا وب تولزچنار بیدل

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 23:23 توسط masi| |


دوستت دارم به اندازه تمام قطره های اشکی که به خاطر نداشتنت ریختم و میریزم


اندازه ی آن را نه تو میدانی نه هیچکس دیگر


فقط خدا میداند که در آن لحظات با من است


فقط این را بگویم که مقدارش کم نیست

تقدیم به فانوس زندگیم


نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 23:16 توسط masi| |